مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
به خدا کز دل و از دلبر ما بیاثری
۱آفتابی که به هر روزنهای درتابی
از سر روزن آن اصل بصر بیبصری
۲باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
ز آنچ دریای خبرهاست چرا بیخبری
۳دیدبانا که تو را عقل و خرد میگویند
ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
۴بر سر بام شدستی مه نو میجویی
مه نو کو و تو مسکین به کجا مینگری
۵دل ترسنده که از عشق گریزان شدهای
ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
۶رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی
وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری
۷ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان
که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری
۸به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم
میگریزی همه شب گرچه شه باحشری
۹میگریزی تو ولی جان نبری از کف عشق
تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری
۱۰گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری
ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری
۱۱مردم چشم که مردم به تو مردم بیند
نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری
۱۲در درون ظلمات سیهی چشمان
همچو آب حیوان ساکنی و مستتری
۱۳خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد
آنک از چشمه او جوش کند دیده وری
۱۴گر شکر را خبری بودی از لذت عشق
آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری
۱۵چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد
ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
۱۶شیر گردون که همه شیردلان از تو برند
جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری
۱۷جگر باجگران آب ظفر از تو خورند
به کمینگاه دل اهل دلان بیجگری
۱۸شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکدهای است
جان پروانه بود بر شرر شمع جری
۱۹پر پروانه بسوزد جز پروانه دل
که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری
۲۰شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل میرو
تا تو را علم دهد واهب انسان و پری
۲۱رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل
تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری
۲۲گر توانی عوض سر سر دیگر دادن
سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری
۲۳سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری
ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری
۲۴شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند
قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
۲۵مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم
که نبود و نبود سیمبری سیم بری
۲۶مشتری بود زلیخا مه کنعانی را
سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
۲۷زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل
بتری غره مشو چنگ کنندت بتری
۲۸چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست
وای بر مادر تو گر نکند دل پدری
۲۹ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم
زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
۳۰گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی
ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
۳۱سر قدم کن چو قلم بر اثر دل میرو
که اثرهاست نهان در عدم و بیصوری
۳۲