دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی
دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی
۱دی بایزید بودی و اندر مزید بودی
و امروز در خرابی دردی فروش و مستی
۲دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان
ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
۳امروز بس خرابی هم جام آفتابی
نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
۴افزونی از مساکن بیرونی از معادن
آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
۵یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی
آن بسته را گشودی رستی تمام رستی
۶حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود
حیوان نهای تو حیی جستی ز کار جستی
۷تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی
تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
۸خامش مده نشانی گرچه ز هر بیانی
شد مرهم جهانی هر خستهای که خستی
۹