ای مبدعی که سگ را بر شیر میفزایی
سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
۱بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون
زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
۲ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش
در کوی عشق گردان امروز در گدایی
۳قهر است کار آتش گریهست پیشه شمع
از ما وفا و خدمت وز یار بیوفایی
۴آتش که او نخندد خاکستر است و دودی
شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی
۵آن خر بود که آید در بوستان دنیا
خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
۶خاوند بوستان را اول بجوی ای خر
تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی
۷آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد
مهمانیی بکردش باکار و باکیایی
۸بریانههای فاخر سنبوسههای نادر
شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی
۹ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی
چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی
۱۰هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن
مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی
۱۱آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد
بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی
۱۲زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله
زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی
۱۳این میوههای دنیا گل پارههاست رنگین
چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی
۱۴میگفت ای خدایا ما را به شهر او بر
تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
۱۵بگذشت چند سالی در انتظار این دم
بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی
۱۶میگفت ای مسبب برساز یک بهانه
زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی
۱۷بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت
تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی
۱۸شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد
تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی
۱۹این میرداد رشوت پنهان و آشکارا
تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی
۲۰شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا
پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی
۲۱پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را
در پیش کرد مه را از بهر روشنایی
۲۲منزل به منزل آن سو میشد چو سیل در جو
سجده کنان و جویان اسرار اولیایی
۲۳چون موسی پیمبر از بهر خضر انور
کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی
۲۴چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد
تا زان سفر دهد او احکام را روایی
۲۵مه کو منور آمد دایم مسافر آمد
ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی
۲۶هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی
غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی
۲۷کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا
چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی
۲۸ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان
دستی نهان که نبود کس را از او رهایی
۲۹این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد
این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی
۳۰وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد
و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی
۳۱دررفت آن معلا در شهر همچو دریا
از کو به کو همیشد کای مقصدم کجایی
۳۲جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد
ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی
۳۳شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی
عقلش پرید از سر پا را نماند پایی
۳۴پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش
کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی
۳۵چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو
حیران شده رعیت با میرهایهایی
۳۶نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت
نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی
۳۷زو هر کی جست کاری میگفت خیره آری
آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی
۳۸کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله
کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی
۳۹سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد
چون سیل شد به بحری بیبدو و منتهایی
۴۰گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی
بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی
۴۱این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم
درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی
۴۲دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی
جان روی در تو دارد که قبله دعایی
۴۳این جمله بد بدایت کو باقی حکایت
واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی
۴۴یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی
گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی
۴۵صدر الرجال حقا فی مصدر البلا
والله ما علونا الا باعتنا
۴۶یا سادتی و قومی یوفون بالعهود
ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا
۴۷