گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
۱بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
۲آن نافههای آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
۳تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
۴عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
۵بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
۶غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
۷در عین درد بنشین هر لحظه دوست میبین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
۸تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
۹