چون زخمه رجا را بر تار میکشانی
کاهل روان ره را در کار میکشانی
۱ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی
دامان جان بگیری تا یار میکشانی
۲ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را
دزدان نقد دل را بر دار میکشانی
۳سوداییان جان را از خود دهی مفرح
صفراییان زر را بس زار میکشانی
۴مهجور خارکش را گلزار مینمایی
گلروی خارخو را در خار میکشانی
۵موسی خاک رو را بر بحر مینشانی
فرعون بوش جو را در عار میکشانی
۶موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد
ماری کنی عصا را چون مار میکشانی
۷چون مار را بگیرد یابد عصای خود را
این نعل بازگونه هموار میکشانی
۸آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی
و آن کو در آب آید در نار میکشانی
۹ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده
سر را برهنه کرده دستار میکشانی
۱۰ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند
ما را تو کش ازیرا شهوار میکشانی
۱۱تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش
چون در غمش بکشتی در غار میکشانی
۱۲خاموش و درکش این سر خوش خامشانه میخور
زیرا که چون خموشی اسرار میکشانی
۱۳