آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
در دل چگونه آید از راه بیقیاسی
۱گر گویی میشناسم لاف بزرگ و دعوی
ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
۲بردانم و ندانم گردان شدهست خلقی
گردان و چشم بسته چون استر خراسی
۳میگرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی
گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
۴یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری
از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
۵تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده
اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
۶ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو
اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
۷گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم
گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
۸از بانگ طاس ماه بگرفته میگشاید
ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
۹آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد
تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی
۱۰