گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ورچه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
۱گرچه به نقش پستی بر آسمان شدستی
قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
۲بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق
بستی مراد ما را بر شرط بیمرادی
۳تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید
پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
۴سر را نهد به بیرون بیسر بر تو آید
تا بشنود ز گردون بیگوش یا عبادی
۵یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی
زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
۶دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور
جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
۷حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز
چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
۸مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند
چون اشتر عرب را از جا به جای حادی
۹از صد هزار تربه بشناخت جان مجنون
چون بوی گور لیلی برداشت در منادی
۱۰چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش
زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
۱۱هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید
رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
۱۲تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من
گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
۱۳یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد
الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
۱۴الشمس قد تلالا من غیر احتجاب
و النصر قد توالی من غیر اجتهاد
۱۵الروح فی المطار و الکأس فی الدوار
و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد
۱۶