گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم خود بیقرار گشتی
۱خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی
پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
۲گردت چرا نگردم چون خانه خدایی
پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
۳جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی
نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
۴فاروق چون نباشی چون از فراق رستی
صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
۵اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی
اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
۶هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی
هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
۷ای چشمش الله الله خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
۸آنگه فقیر بودی بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
۹هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری
گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
۱۰از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی
هم از حساب رستی چون بیشمار گشتی
۱۱از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا
وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
۱۲ای جان چون فرشته از نور حق سرشته
هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
۱۳از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی
هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
۱۴غم را شکار بودی بیکردگار بودی
چون گِرد کار گشتی با کردگار گشتی
۱۵گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی
عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
۱۶نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی
کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
۱۷باش از در معانی در حلقه خموشان
در گوشها اگر چه چون گوشوار گشتی
۱۸