دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
۱افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر
گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
۲گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو
درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
۳گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو
زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
۴گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است
زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
۵گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است
این رنگ و نقش دام است مکر است و بیوفایی
۶چون جان جان ندارد میدانک آن ندارد
بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
۷گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را
زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
۸تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد
تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
۹گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی
در شک و در قیاسی زینها که مینمایی
۱۰گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری
فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
۱۱چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده
شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
۱۲ای همرهان و یاران گریید همچو باران
تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی
۱۳