ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
۱گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد
غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی؟
۲من باغ و بوستانم سوزیده خزانم
باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی
۳گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو چون در کنار مایی
۴گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی
۵سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم
گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی
۶گفتم چو چرخ گردان والله که بیقرارم
گفت ار چه بیقراری نی بیقرار مایی
۷شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی
آن راز را نهان کن چون رازدار مایی
۸ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی
۹تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی
۱۰از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری یا کردگار مایی
۱۱از آب و گل بزادی در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
۱۲این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
۱۳خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی
مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی
۱۴