با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
۱دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم
آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
۲یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی
یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
۳بس احتراز کردم صبر دراز کردم
امروز ناز کردم با اصل نازنینی
۴امشب چو مه برآید داوود جان بیاید
ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
۵شب بنده را بپرسد وز بیگهی نترسد
شب نیز مست گردد بینقل و ساتکینی
۶ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله
بر بنده کمینه تو نیز در کمینی
۷