آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
اه که چه میزیبدش بدخوی و سرکشی
۱گاه چو مه میرود قاعده شب روی
میکند از اختران شیوه لشکرکشی
۲گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان
تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
۳ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را
سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
۴از طرب آن زمان جامه جان برکنی
وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
۵هر شکری زین هوس عود کند خویش را
تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
۶آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست
نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
۷بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری
خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
۸مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود
قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
۹گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست
تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
۱۰وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان
تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی
۱۱