ای دل چون آهنت بوده چو آیینهای
آینه با جان من مونس دیرینهای
۱در دل آیینه من در دل من آینه
تن کی بود محدثی دی و پریرینهای
۲خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین
زانک همیبیندت احمد پارینهای
۳مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین
کآمد از سوی چین مرغ تو را چینهای
۴شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد
از چه سبب گشتهای همدم بوزینهای
۵صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست
پوشد سلطان گهی خرقه پشمینهای
۶هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار
تا که نپوسد دلت در حسد و کینهای
۷سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو
سینه سینا بود فرش چنین سینهای
۸تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی
تا تو در این غربتی نیست طمأنینهای
۹هست خرد چون شکر هست صور همچو نی
هست معانی چو می حرف چو قنینهای
۱۰خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس
از حفه و از رفه ز اطلس و زرینهای
۱۱چون نروی زین جهان خوی خرابات جان
در عوض می بگیر بیمزه ترخینهای
۱۲خانه تن را بساز باغچه و گلشنی
گوشه دل را بساز مسجد آدینهای
۱۳هر نفسی شاهدی در نظر واحدی
آوردش بر طبق نادره لوزینهای
۱۴خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو
بکر چه عرضه کنی بر شه عنینهای
۱۵