ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
۱جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد
در قدح جان من آب کند آذری
۲خار شد این جان و دل در حسد آینه
کو چو گلستان شدهست از نظر عبهری
۳گم شدهام من ز خویش گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
۴گر تو بیابی مرا از من من را بگو
که من آوارهای گشته نهان چون پری
۵مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم
غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
۶گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او
تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
۷بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی
کرد یکی شیوهای شیوه او برتری
۸گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود
صورت گوسالهای بود دو صد سامری
۹ماهی ترک زبان کرد که گفتهست بحر
نطق زبان را که تو حلقه برون دری
۱۰دم زدن ماهیان آب بود نی هوا
زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
۱۱بنگر در ماهیی نان وی و رزق او
بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
۱۲دام فکندم که تا صید کنم ماهیی
صید سلیمان وقت جان من انگشتری
۱۳این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست
از حسد کس مترس در طلب مهتری
۱۴روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت
مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری
۱۵