به جان تو که مرو از میان کار مخسب
ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب
۱هزار شب تو برای هوای خود خفتی
یکی شبی چه شود از برای یار مخسب
۲برای یار لطیفی که شب نمیخسبد
موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب
۳بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز
فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب
۴شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید
به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
۵از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود
اگر تو سنگ نهای آن به یاد آر مخسب
۶اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست
مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
۷خدای گفت که شب دوستان نمیخسبند
اگر خجل شدهای زین و شرمسار مخسب
۸بترس از آن شب سخت عظیم بیزنهار
ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
۹شنیدهای که مهان کامها به شب یابند
برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
۱۰چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد
که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
۱۱هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست
یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب
۱۲