تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
۱ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم
تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
۲به جست و جوی وصالش چو آب میپویم
تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
۳طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد
چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
۴صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش
تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
۵ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم
تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب
۶چو مست هر طرفی میفتی و میخیزی
که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب
۷قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو
که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
۸به دست عشق درافتادهایم تا چه کند
چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب
۹منم که خون خورم ای جان توی که لوت خوری
چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب
۱۰من از دماغ بریدم امید و از سر نیز
تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب
۱۱لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نهای مر تو را قباست بخسب
۱۲