کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
۱چنو درخت کم افتد پناه مرغان را
چنو امیر بباید سپاه سودا را
۲روان شود ز ره سینه صد هزار پری
چو بر قنینه بخواند فسون احیا را
۳کجاست شیر شکاری و حملههای خوشش
که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را
۴ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را
ز آدمست در و نسل و بچه حوا را
۵کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرم
که چشمه های روان داده است خارا را
۶کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد
که چشم بند کند سحرهاش بینا را
۷چنان ببندد چشمت که ذره را بینی
میان روز و نبینی تو شمس کبری را
۸ز چشم بند وی است آنکه زورقی بینی
میان بحر و نبینی تو موج دریا را
۹تو را تپیدن زورق ز بحر غمض کند
چنانکه جنبش مردم به روز اعمی را
۱۰نخواندهای ختم الله خدای مهر نهد
همو گشاید مهر و برد غطاها را
۱۱دو چشم بسته تو در خواب نقشها بینی
دو چشم باز شود پرده آن تماشا را
۱۲عجب مدار اگر جان حجاب جانانست
ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را
۱۳عجبتر اینک خلایق مثال پروانه
همیپرند و نبینی تو شمع دلها را
۱۴چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد
بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را
۱۵سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را
سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را
۱۶خموش باش که تا وحیهای حق شنوی
که صد هزار حیاتست وحی گویا را
۱۷