چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها
بپرس از رخ زرد و ز خشکی لبها
۱چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالبها
۲هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن ز مکتبها
۳میان صد کس عاشق چنان بدید بود
که بر فلک مه تابان میان کوکبها
۴خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
اگر چه واقف باشد ز جمله مذهبها
۵خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
کساد شد بر آن کس زلال مشربها
۶به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین
دمشق و غوطه و گلزارها و نیربها
۷دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور
عقول خیره در آن چهرهها و غبغبها
۸نه از نبیذ لذیذش شکوفهها و خمار
نه از حلاوت حلواش دمل و تبها
۹ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند
به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلبها
۱۰چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان
چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلبها
۱۱فراز نخل جهان پختهای نمییابم
که کند شد همه دندانم از مذنبها
۱۲به پر عشق بپر در هوا و بر گردون
چو آفتاب منزه ز جمله مرکبها
۱۳نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها
نه خوف قطع و جداییست چون مرکبها
۱۴عنایتش بگزیدست از پی جانها
مسببش بخریدست از مسببها
۱۵وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب
که تا دلش برمد از قضا و از گبها
۱۶زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب
هزار شور درافکند در مرتبها
۱۷گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست
که عشق چون زر کانست و آن مذهبها
۱۸سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها
کذبت حاشا لکن ملاحه و بها
۱۹ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن
و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها
۲۰به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم
فزونترست جمالش ز جمله دبها
۲۱