اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
۱ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
۲به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
گشاده چون دل عشاق پر رعنا را
۳ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود
قیاس کن که چگونه کنند دلها را
۴درآورند به رقص و طرب به یک جرعه
هزار پیر ضعیف بمانده برجا را
۵چه جای پیر که آب حیات خلاقند
که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را
۶شکرفروش چنین چست هیچ کس دیدهست
سخن شناس کند طوطی شکرخا را
۷زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف
چنین رفیق بباید طریق بالا را
۸صلا زدند همه عاشقان طالب را
روان شوید به میدان پی تماشا را
۹اگر خزینه قارون به ما فروریزند
ز مغز ما نتوانند برد سودا را
۱۰بیار ساقی باقی که جان جانهایی
بریز بر سر سودا شراب حمرا را
۱۱دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری
بر او گمار دمی آن شراب گیرا را
۱۲زهی شراب که عشقش به دست خود پختهست
زهی گهر که نبودهست هیچ دریا را
۱۳ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش
رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را
۱۴تو ماندهای و شراب و همه فنا گشتیم
ز خویشتن چه نهان میکنی تو سیما را
۱۵ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر
هزار عاشق کشتی برای لالا را
۱۶به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا
بزن تو گردن لا را بیار الا را
۱۷بده به لالا جامی از آنک میدانی
که علم و عقل رباید هزار دانا را
۱۸و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر
که غمزه تو حیاتیست ثانی احیا را
۱۹به آب ده تو غبار غم و کدورت را
به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را
۲۰خدای، عشق فرستاد تا در او پیچیم
که نیست لایق پیچش ملک تعالی را
۲۱بماند نیم غزل در دهان و ناگفته
ولی دریغ که گم کردهام سر و پا را
۲۲برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی
به مغز نغز بیارای برج جوزا را
۲۳