ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ببافت جامع کل پردههای اجزا را
۱برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود
چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را
۲دهان پر است جهان خموش را از راز
چه مانعست فصیحان حرفپیما را؟
۳به بوسههای پیاپی ره دهان بستند
شکرلبان حقایق دهان گویا را
۴گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقار
مجال نیست سخن را نه رمز و ایما را
۵به زخم بوسه سخن را چه خوش همیشکنند
به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را
۶چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند
چه چیز بند کند مست بیمحابا را
۷چو موج پست شود کوهها و بحر شود
که بیم آب کند سنگهای خارا را؟
۸چو سنگ آب شود آب سنگ پس میدان
احاطت ملک کامکار بینا را
۹چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس میبین
صناعت کف آن کردگار دانا را
۱۰بپوش روی که روپوش کار خوبانست
زبون و دستخوش و رام یافتی ما را
۱۱حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش
مکن مبند به کلی ره مواسا را
۱۲طمع نگر که منت پند میدهم که مکن
چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را
۱۳چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا
چنان که راه ببندد حشیش دریا را
۱۴اکنت صاعقه یا حبیب او نارا
فما ترکت لنا منزلا و لا دارا
۱۵بک الفخار ولکن بهیت من سکر
فلست افهم لی مفخرا و لا عارا
۱۶متی اتوب من الذنب توبتی ذنبی
متی اجار اذا العشق صار لی جارا
۱۷یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی
اما قضیت به فی هلاک اوطارا
۱۸