ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد مرا
۱به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
۲مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
۳فتاده دیدم دل را خراب در راهش
ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
۴میان عشق و دلم پیش کارها بودهست
که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
۵اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من
همیبدان به حقیقت که عشق زاد مرا
۶ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت
به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
۷همیرسد ز توام بوسه و نمیبینم
ز پردههای طبیعت که این کی داد مرا
۸مبُر وظیفهٔ رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد مرا
۹به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کردهست اوستاد مرا
۱۰