رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا
۱بدان که صحبت جان را همیکند همرنگ
ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
۲نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعلست
چه میشود تن مسکین چو شد ز جان عذرا
۳چو دست متصل توست بس هنر دارد
چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا
۴کجاست آن هنر تو نه که همان دستی
نه این زمان فراقست و آن زمان لقا
۵پس الله الله زنهار ناز یار بکش
که ناز یار بود صد هزار من حلوا
۶فراق را بندیدی خدات منما یاد
که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا
۷ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید
به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا
۸مثال دست بریده ز کار خویش بماند
که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا
۹ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند
که گربه میکشدش سو به سو ز دست قضا
۱۰امید وصل بود تا رگیش میجنبد
که یافت دولت وصلت هزار دست جدا
۱۱مدار این عجب از شهریار خوش پیوند
که پاره پاره دود از کفش شدهست سما
۱۲شه جهانی و هم پاره دوز استادی
بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما
۱۳چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود
ز الست زخمه همیزن همیپذیر بلا
۱۴بلا کنیم ولیکن بلی اول کو
که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا
۱۵چو نای ما بشکستی شکسته را بربند
نیاز این نی ما را ببین بدان دمها
۱۶که نای پاره ما پاره میدهد صد جان
که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا
۱۷