برفت یار من و یادگار ماند مرا
رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
۱دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم
فرات و کوثر آب حیات جان افزا
۲چرا رخم نکند زرگری چو متصلست
به گنج بیحد و کان جمال و حسن و بها
۳چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست
ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
۴ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم
رسد چو میزندش آفتاب طال بقا
۵اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست
کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا
۶الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی
گواه گفت بلی هست صد هزار بلا
۷بلا درست و بلادر تو را کند زیرک
خصوص در یتیمی که هست از آن دریا
۸منم کبوتر او گر براندم سر نی
کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا
۹منم ز سایه او آفتاب عالمگیر
که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما
۱۰بس است دعوت دعوت بهل دعا میگو
مسیح رفت به چارم سما به پر دعا
۱۱