کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا
درافکند دم او در هزار سر سودا
۱بگفتهام که نگویم ولیک خواهم گفت
من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
۲اگر زمین به سراسر بروید از توبه
به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
۳از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد
علو موج چو کهسار و غره دریا
۴میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست
که نیست لایق آن روی خوب، از آن بازآ
۵مرا بهجمله جهان کارِ کس نیاید خوش
که کارهای تو دیدم مناسب و همتا
۶چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق
ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
۷حلاوتیست در آن آب بحر زَخّارت
که شد از او جگرِ آب را هم استسقا
۸خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد
چو درد عشق قدیم است، ماند بی ز دوا
۹وگر دوا بود این را، تو خود روا داری
به کاهگل که بیندوده است بام سما؟
۱۰کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش
چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا؟
۱۱چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه
میان زهرگیاهی چرا چرند چرا؟
۱۲دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست
به جان جمله مردان بگو تو باقی را
۱۳