به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
که صبر نیست مرا بیتو ای عزیز بیا
۱چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر
ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا
۲ز دور آدم تا دور اعور دجال
چو جان بنده نبودهست جان سپرده تو را
۳تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین
وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا
۴ملامتم مکنید ار دراز میگویم
بود که کشف شود حال بنده پیش شما
۵که آتشیست که دیگ مرا همیجوشد
کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما
۶اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او
خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما
۷روان شدهست یکی جوی خون ز هستی من
خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا
۸به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنم
برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا
۹به حق آن لب شیرین که میدمی در من
که اختیار ندارد به ناله این سرنا
۱۰خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه
نمیشکیبی مینال پیش او تنها
۱۱