بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا
۱هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک
چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا
۲به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین
چنین بوَد، چو دهد شاه خسروان حلوا
۳پیاپی از سوی مطبخ رسول میآید
که پختهاند ملایک بر آسمان حلوا
۴به آبریز برد چونک خورد حلوا تن
به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا
۵به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد بهسر
که تا چو کفچه، دهان پر کنی از آن حلوا
۶دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه
کرم بوَد که ببخشد به تای نان حلوا
۷خموش باش که گر حق نگویدش که بده
چه جای نان، ندهد هم به صد سنان حلوا
۸