چشمها وا نمیشود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
۱بنگر آخر که بیقرار شدست
چشم در چشم خانه چون سیماب
۲گشت شب دیر و خلق افتادند
چون ستاره میانه مهتاب
۳هم سیاهی و هم سپیدی چشم
از می خواب هر دو گشت خراب
۴جمله اندیشهها چو برگ بریخت
گرد بنشست بر همه اسباب
۵عقل شد گوشهای و میگوید
عقل اگر آن تست هین دریاب
۶بنگی شب نگر که چون دادست
جمله خلق را از این بنگاب
۷چشم در عین و غین افتادست
کار بگذشت از سؤال و جواب
۸آن سواران تیزاندیشه
همه ماندند چون خران به خلاب
۹