چونک درآییم به غوغای شب
گرد برآریم ز دریای شب
۱خواب نخواهد بگریزد ز خواب
آنک بدیدست تماشای شب
۲بس دل پرنور و بسی جان پاک
مشتغل و بنده و مولای شب
۳شب تتق شاهد غیبی بود
روز کجا باشد همتای شب
۴پیش تو شب هست چو دیگ سیاه
چون نچشیدی تو ز حلوای شب
۵دست مرا بست شب از کسب و کار
تا به سحر دست من و پای شب
۶راه درازست برانیم تیز
ما به درازا و به پهنای شب
۷روز اگر مکسب و سوداگریست
ذوق دگر دارد سودای شب
۸مفخر تبریز توی شمس دین
حسرت روزی و تمنای شب
۹