به حیلت تو خواهی که در را ببندی
بنالی چو رنجور و سر را ببندی
۱چو رنجور والله که آن زور داری
که بر چرخ آیی قمر را ببندی
۲گر آن روی چون مه به گردون نمایی
به صبح جمالت سحر را ببندی
۳غلام صبوحم ولی خصم صبحم
که از بهر رفتن کمر را ببندی
۴اگر گاو آرند پیشت سفیهان
به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
۵به یک غمزه آهوان دو چشمت
چو روبه کنی شیر نر را ببندی
۶زمستان هجر آمد و ترسم آنست
که سیلاب این چشم تر را ببندی
۷وگر همچو خورشید ناگه بتابی
بدین آب هر رهگذر را ببندی
۸خموشم ولیکن روا نیست جانا
که از حال زارم نظر را ببندی
۹