چو عشقش برآرد سر از بیقراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری
۱کجا کار ماند تو را در دو عالم
چو از عشق خوردی یکی جام کاری
۲من از زخم عشقش چو چنگی شدستم
تهی نیست در من به جز بانگ و زاری
۳ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی
نه کت مینوازد نه اندر کناری
۴تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را
تو حیلت رها کن تو داری تو داری
۵گر آن گل نچیدی چه بویست این بو
گر آن می نخوردی چرا در خماری
۶گلستان جانها به روی تو خندد
که مر باغ جان را دو صد نوبهاری
۷خیالت چو جامست و عشق تو چون می
زهی می، زهی می، زهی خوشگواری
۸تو ای شمس تبریز در شرح نایی
بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری
۹