عجیبالعجایب توی در کیایی
نما روی خود، گر عجب مینمایی
۱توی محرمِ دل، توی همدمِ دل
بهجز تو که داند رهِ دلگشایی؟
۲تو دانی که دل در کجاها فتادست
اگر دل نداند تو را که کجایی
۳برافکن بر او سایهٔ از سعادت
که مسجودِ قانی و جانِ همایی
۴جهان را بیارا به نورِ نبوّت
که استادِ جانِ همه انبیایی
۵گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر
عطا کن، عطا کن، که بحرِ عطایی
۶نه آبِ منی بُد، که شخص سنی شد؟!
چو رست از منی، وارهانش ز مایی
۷کفِ آب را تو بدادی زمینی
سیهدود را تو بدادی سمایی
۸چو تبدیلِ اشیا تو را بُد میسّر
همه حلم و علمی، همه کیمیایی
۹حرام است خواب شب، ایرا تو ماهی
که در شب، چو بدری ز جانها برآیی
۱۰میا خواب اینجا، برو جای دیگر
که بحر است چشمم، در او غرقه آبی
۱۱شبا، در تهیّج چو مارِ سیاهی
جهان را بخوردی، مگر اژدهایی
۱۲چو خلّاقِ بیچون، فسون بر تو خوانَد
هرآنچ بخوردی سحرگه بزایی
۱۳الا ماهِ گردون! که سیّاح چرخی
پی من چه باشد دمی گر بپایی؟!
۱۴تو در چشمِ بعضی مقیمی و ساکن
تو هر دیده را شیوهای مینمایی
۱۵اسکان قلبی! علیکم ثنایی
افیضوا علینا، کؤوس البقاء
۱۶گر آن، جانِ جان را ندیدی دلا تو
اگر جمله چشمی، اسیرِ عمایی
۱۷چو هفتاد و دو ملّتی عقل دارد
بجو در جنونش دلا اصطفایی
۱۸اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب
صفا من هواکم نسیم الهوایی
۱۹تن اندر جنونش، دلم ارغنونش
روانم زبونش، ز بیدستوپایی
۲۰مگر اختران دیدهاندت ز بالا
فرو کرده سرها برای گوایی
۲۱غلط، کیست اختر؟! که بویی نبردست
دلِ عقلِ کُل با همه ارتقایی
۲۲فلا عیش یا سادتی ما عداکم
بظعن و سیر ولا فی ثواء
۲۳