تو هر چند صدری شه مجلسی
ز هستی نرستی در این محبسی
۱بده وام جان گر وجوهیت هست
درآ مفلسانه اگر مفلسی
۲غریبان برستند و تو حبس غم
گه از بیکسی و گه از ناکسی
۳در این راه بیراه اگر سابقی
چو واگردد این کاروان واپسی
۴لطیفانِ خوشچشم هستند لیک
به چشمت نیایند زیرا خسی
۵نه بازی که صیاد شاهان شوی
برو سوی مردار چون کرکسی
۶نهای شاخ تر و پذیرای آب
نه درخورد باغ و زر و مغرسی
۷برو سوی جمعی چو در وحشتی
بیفروز شمعی، چرا مفلسی؟
۸چو استارگان اندر این برج خاک
گهی کُنّسی و گهی خُنّسی
۹خمش کن مباف این دم از بهر برد
چه در برد ماندی؟ تو خود اطلسی
۱۰