رضیت بما قسمالله لی
و فوضت امری إلی خالقی
۱لقد احسنالله فیما مضی
کذالک یحسن فیما بقی
۲ایا ساقی جان هر متقی
بگردان چو مردان، می راوقی
۳بخر جان و دل را ز اندیشه ها
که بر جانها حاکم مطلقی
۴بهشت رخت گر تجلی کند
نه دوزخ بماند، نه در وی شقی
۵اگر تو گریزی ز ما، سابقی
ور از تو گریزیم، تو لاحقی
۶میان شب و روز فرقی نماند
چو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
۷به صد لابه مخمور را می دهی
که دیدهست ساقی بدین مشفقی؟!
۸شراب سخن بخش و رقاص کن
که گردد کلوخ از تفش منطقی
۹چو حق گول جستهست و قلب سلیم
دلا زیرکی میکنی؟ احمقی
۱۰ز فکرت دل و جان گر آرام داشت
چرا رفت در سکر و در موسقی؟!
۱۱تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!
تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
۱۲جعلوش ز گل خویشتن درکشی
همان چرک میکش، بدان لایقی
۱۳همه خارکش دان، اگر پادشاست
به جز خار خار و غم عاشقی
۱۴خمش کن، ببین حق را فتح باب
چه در فکرت نکتهٔ مغلقی؟!
۱۵