چو از سر بگیرم بود سرور او
چو من دل بجویم بود دلبر او
۱چو من صلح جویم شفیع او بود
چو در جنگ آیم بود خنجر او
۲چو در مجلس آیم شراب است و نقل
چو در گلشن آیم بود عبهر او
۳چو در کان روم او عقیق است و لعل
چو در بحر آیم بود گوهر او
۴چو در دشت آیم بود روضه او
چو وا چرخ آیم بود اختر او
۵چو در صبر آیم بود صدر او
چو از غم بسوزم بود مجمر او
۶چو در رزم آیم به وقت قتال
بود صف نگهدار و سرلشکر او
۷چو در بزم آیم به وقت نشاط
بود ساقی و مطرب و ساغر او
۸چو نامه نویسم سوی دوستان
بود کاغذ و خامه و محبر او
۹چون بیدار گردم بود هوش نو
چو بخوابم بیاید به خواب اندر او
۱۰چو جویم برای غزل قافیه
به خاطر بود قافیه گستر او
۱۱تو هر صورتی که مصور کنی
چو نقاش و خامه بود بر سر او
۱۲تو چندانک برتر نظر میکنی
از آن برتر تو بود برتر او
۱۳برو ترک گفتار و دفتر بگو
که آن به که باشد تو را دفتر او
۱۴خمش کن که هر شش جهت نور او است
وزین شش جهت بگذری داور او
۱۵رضاک رضای الذی اوثر
و سرک سری فما اظهر
۱۶زهی شمس تبریز خورشیدوش
که خود را بود سخت اندرخور او
۱۷