گهی پردهسوزی، گهی پردهداری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
۱خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
تویی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
۲بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
۳ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل، سر از شرمساری
۴گر این گل ازآن گل یکی بوی بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
۵همه پادشاهان، شکاری بجویند
تویی که به جانت بجوید شکاری
۶شکاران به پیشت، گلوها کشیده
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
۷قراری گرفته، غم عشق در دل
قرار غم الحق دهد بیقراری
۸دلا معنی بیقراری بگویم
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
۹فدیت لمولی به افتخاری
بطیالاجابة، سریعالفرار
۱۰و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احیی، بغیر اختیاری
۱۱اموت بهجر، و احیی بوصل
فهذاک سکری، وذاک خماری
۱۲عجبت بانی اذوب بشمس
اذا غاب عنی زمانالتواری
۱۳اذا غاب غبنا، و ان عادَ عُدنا
کذا عادةالشمس فوقالذراری
۱۴بمائین یحیی، بحس و عقل
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
۱۵فماالعقل، الا طلاب المواقب
و ماالحس الاخداع العواری
۱۶فذو العقل یبصر هداه و یخضع
و ذوالحس یبصر هواه یماری
۱۷گهی آفتابی ز بالا بتابی
گهی ابرواری چو گوهر بباری
۱۸زمین گوهرت را به جای چراغی
نهد پیش مهمان به شبهای تاری
۱۹ز من چون روی تو ز من، من رود هم
برم چون بیایی، مرا هم بیاری
۲۰