در غم یار یار بایستی
یا غمم را کنار بایستی
۱به یکی غم چو جان نخواهم داد
یک چه باشد هزار بایستی
۲دشمن شادکام بسیارند
دوستی غمگسار بایستی
۳در فراقند زین سفر یاران
این سفر را قرار بایستی
۴تا بدانستیی ز دشمن و دوست
زندگانی دوبار بایستی
۵شیر بیشه میان زنجیرست
شیر در مرغزار بایستی
۶ماهیان میتپند اندر ریگ
چشمه یا جویبار بایستی
۷بلبل مست سخت مخمورست
گلشن و سبزه زار بایستی
۸دیده را عبره نیست زین پرده
دیده اعتبار بایستی
۹همه گل خوارهاند این طفلان
مشفقی دایه وار بایستی
۱۰ره بر آب حیات مینبرند
خضری آبخوار بایستی
۱۱دل پشیمان شدهست زانچ گذشت
دل امسال پار بایستی
۱۲اندر این شهر قحط خورشیدست
سایه شهریار بایستی
۱۳شهر سرگین پرست پر گشتهست
مشک نافه تتار بایستی
۱۴مشک از پشک کس نمیداند
مشک را انتشار بایستی
۱۵دولت کودکانه میجویند
دولتی بیعثار بایستی
۱۶چون بمیری بمیرد این هنرت
زین هنرهات عار بایستی
۱۷طالب کار و بار بسیارند
طالب کردگار بایستی
۱۸مرگ تا در پیاست روز شبست
شب ما را نهار بایستی
۱۹دم معدود اندکی ماندست
نفسی بیشمار بایستی
۲۰نفس ایزدی ز سوی یمن
بر خلایق نثار بایستی
۲۱ملکها ماند و مالکان مردند
ملکت پایدار بایستی
۲۲عقل بسته شد و هوا مختار
عقل را اختیار بایستی
۲۳هوشها چون مگس در آن دوغست
هوشها هوشیار بایستی
۲۴زین چنین دوغ زشت گندیده
پوز دل را حذار بایستی
۲۵معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
همت الفرار بایستی
۲۶گوشها بسته است لب بربند
از خرد گوشوار بایستی
۲۷