بحر ما را کنار بایستی
وین سفر را قرار بایستی
۱شیر بیشه میان زنجیرست
شیر در مرغزار بایستی
۲ماهیان میطپند اندر ریگ
راه در جویبار بایستی
۳بلبل مست سخت مخمورست
گلشن و سبزهزار بایستی
۴دیدهها از غبار خسته شدهست
دیده اعتبار بایستی
۵همه گلخوارهاند این طفلان
مشفقی دایهوار بایستی
۶ره به آب حیات مینبرند
خضر را آبخوار بایستی
۷دل پشیمان شدهست ز آنچ گذشت
دل امسال پار بایستی
۸اندر این شهر قحط خورشیدست
سایه شهریار بایستی
۹شهر سرگین پرست پر گشتهست
مشک نافه تتار بایستی
۱۰مشک از پشک کس نمیداند
مشک را انتشار بایستی
۱۱دولت کودکانه میجویند
دولت بیعثار بایستی
۱۲مرگ تا در پیست روز شبست
شب ما را نهار بایستی
۱۳چون بمیری بمیرد این هنرت
زین هنرهات عار بایستی
۱۴چنگ در ما زدهست این کمپیر
چنگ او تار تار بایستی
۱۵طالب کار و بار بسیارند
طالب کردگار بایستی
۱۶دم معدود اندکی ماندهست
نفسی بیشمار بایستی
۱۷نفس ایزدی ز سوی یمن
بر خلایق نثار بایستی
۱۸مرگ دیگی برای ما پختهست
آن خورش را گوار بایستی
۱۹یاد مردن چو دافع مرگست
هر دمی یادگار بایستی
۲۰هر دمی صد جنازه میگذرد
دیدهها سوگوار بایستی
۲۱ملکها ماند و مالکان مردند
ملکتی پایدار بایستی
۲۲عقل بسته شد و هوا مختار
عقل را اختیار بایستی
۲۳هوشها چون مگس در آن دوغست
هوش را هوشیار بایستی
۲۴زین چنین دوغ زشت گندیده
این مگس را حذار بایستی
۲۵معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
همت الفرار بایستی
۲۶گوشها بسته است لب بربند
از خرد گوشوار بایستی
۲۷از کنایات شمس تبریزی
شرح معنی گذار بایستی
۲۸