ای دلزار محنت و بلا داری
بر خدا اعتمادها داری
۱اینچنین حضرتی و تو نومید؟
مکن ای دل، اگر خدا داری
۲رخت اندیشه میکشی هرجا
بنگر آخر، جز او کرا داری؟
۳لطفهایی که کرد چندین گاه
یاد آور اگر وفاداری
۴چشم سر داد و چشم سر ایزد
چشم جای دگر چرا داری؟!
۵عمر ضایع مکن، که عمر گذشت
زرگری کن، که کیمیا داری
۶هر سحر مر ترا ندا آید
سو ما آ، که داغ ما داری
۷پیش ازین تن تو جان پاک بدی
چند خود را ازان جدا داری؟!
۸جان پاکی، میان خاک سیاه
من نگویم، تو خود روا داری؟!
۹خویشتن را تو از قبا بشناس
که ازین آب و گل قبا داری
۱۰میروی هر شب از قبا بیرون
که جز این دست، دست و پا داری
۱۱بس بود، این قدر بدان گفتم
که درین کوچه آشنا داری
۱۲