عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس زناری
۱بانگ زنهار از جهان برخاست
هیچ کس را نداد زنهاری
۲هیچ کنجی نبود بیخصمی
هیچ گنجی نبود بی ماری
۳نی که یوسف خزید در چاهی
نه محمد گریخت در غاری
۴پای ذاالنون کشید در زنجیر
سر منصور رفت بر داری
۵جز به کنج عدم نیاسایی
در عدم درگریز یک باری
۶جهت خرقهای چنین زخمی
این چنین درد سر ز دستاری
۷کفن از خلعت و قبا خوشتر
گور از این شهر به به بسیاری
۸کی بود کز وجود باز رهم
در عدم در پرم چو طیاری
۹کی بود کز قفس برون پرد
مرغ جانم به سوی گلزاری
۱۰بچشد او غریب چاشت خوری
بگشاید عجیب منقاری
۱۱چون دل و چشم معده نور خورد
ز آن که اصل غذا بد انواری
۱۲بل هم احیاء عند ربهم
بخورد یرزقون در اسراری
۱۳آهوی مشک ناف من برهد
ناگه از دام چرخ مکاری
۱۴جان بر جانهای پاک رود
در جهانی که نیست پیکاری
۱۵مشت گندم که اندر این دامست
هست آن را مدد ز انباری
۱۶باغ دنیا که تازه میگردد
آخر آبش بود ز جوباری
۱۷خاکیان را کی هوش میبخشد
پادشاهی قدیم و جباری
۱۸گر نکردی نثار دانش و هوش
کی بدی در زمانه هشیاری
۱۹خاک خفته نداشت بیداری
شاه کردش ز لطف بیداری
۲۰خون و سرگین نداشت زیبایی
پردهاش داد حسن ستاری
۲۱جانب خرمن کرم بگریز
هین قناعت مکن به ایثاری
۲۲جامه از اطلسی بساز که هست
بر سر عقل از او کله واری
۲۳این کله را بده سری بستان
کان سرت دارد از کله عاری
۲۴ای دل من به برج شمس گریز
زو قناعت مکن به دیداری
۲۵شمس تبریز کز شعاع ویست
شمس همراه چرخ دواری
۲۶