خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
جمع نشین، ورنه پریشان شوی
۱طیره مشو خیره مرو زین چمن
ورنه چو جغدان سوی ویران شوی
۲گر بگریزی ز خراجات شهر
بارکش غول بیابان شوی
۳گر تو ز خورشید حمل سر کشی
بفسری و برف زمستان شوی
۴روی به جنگ آر و به صف شیروار
ورنه چو گربه تو در انبان شوی
۵کم خور ازین پاچهٔ گاو، ای ملک
سیر چریدی، خر شیطان شوی
۶کافر نفست چو زبون تو شد
گر همه کفری همه ایمان شوی
۷روی مکن ترش ز تلخی یار
تا ز عنایت گل خندان شوی
۸دست و دهان را چو بشویی ز حرص
صاحب و همکاسهٔ سلطان شوی
۹ای دل، یک لحظه تو دیوانه ای
باز دمی خواجهٔ دیوان شوی
۱۰گاه بدزدی، ره ایران زنی
گاه روی شحنهٔ توران شوی
۱۱گه ز (سپاهان) و حجاز) و (عراق)
مطرب آن ماه خراسان شوی
۱۲بوقلمونی چه شود گر چو عقل
یک صفت و یک دل و یکسان شوی؟
۱۳گر نکنی این همه خاموش باش
تا به خموشی همگی جان شوی
۱۴روی به شمس الحق تبریز کن
تا ملک ملک سلیمان شوی
۱۵