ای که ازین تنگ قفس میپری
رخت به بالای فلک میبری
۱زندگی تازه ببین بعد ازین
چند ازین زندگی سرسری؟!
۲در هوس مشتریت عمر رفت
ماه ببین و بره از مشتری
۳دلق شپشناک درانداختی
جان برهنه شده خود خوشتری
۴در عوض دلق تن چار میخ
بافتهاند از صفتت ششتری
۵جامهٔ این جسم، غلامانه بود
گیر کنون پیرهن مهتری
۶مرگ حیاتست و حیاتست مرگ
عکس نماید نظر کافری
۷جملهٔ جانها که ازین تن شدند
حی و نهانند کنون چون پری
۸گشت سوار فرس غیب، جان
باز رهید از خر و از خرخری
۹سوخت درین آخر دنیا دلت
بهر وجوه جو این لاغری
۱۰پرده چو برخاست اگر این خرت
گردد زرین، تو درو ننگری
۱۱بر سر دریاست چو کشتی روان
روح، که بود از تن خود لنگری
۱۲گرچه جدا گشت ز دست و ز پا
فضل حقش داد پر جعفری
۱۳خانهٔ تن گر شکند، هین منال
خواجه! یقین دان که به زندان دری
۱۴چونک ز زندان و چه آیی برون
یوسف مصری و شه و سروری
۱۵چون برهی از چه و از آب شور
ماهیی و معتکف کوثری
۱۶باقی این را تو بگو، زانک خلق
از تو کنند ای شه من، باوری
۱۷