از مه من مست دو صد مشتری
غمزه او سحر دو صد سامری
۱هر نفسی شعله زند دین از او
سوز نهد در جگر کافری
۲آتش دل بر شده تا آسمان
وز تف او گشته افق احمری
۳دوش جمال تو همیشد شتاب
در کف او مشعله آذری
۴گفتم هین قصد کی داری بگو
شیر خدا حمله کجا میبری
۵ای تو سلیمان به سپاه و لوا
خاتم تو افسر دیو و پری
۶جان و روان سخت روان میروی
سوی من کشته دمی ننگری
۷نعره مستان میت نشنوی
هیچ کسی را به کسی نشمری
۸تیز همیکرد خیالش نظر
محو شدم در تف آن ناظری
۹نیست شدم نیست از آن شور نیست
رفت ز من مهتری و کهتری
۱۰مفخر تبریز شهم شمس دین
شرح دهد حال من ار منکری
۱۱