دل آمد و دی به گوش جان گفت
ای نام تو این که مینتان گفت
۱درنده آنک گفت پیدا
سوزنده آنک در نهان گفت
۲چه عذر و بهانه دارد ای جان
آن کس که ز بینشان نشان گفت
۳گل داند و بلبل معربد
رازی که میان گلستان گفت
۴آن کس نه که از طریق تحصیل
آموخت ز بانگ بلبلان گفت
۵صیادی تیر غمزهها را
آن ابروهای چون کمان گفت
۶صد گونه زبان زمین برآورد
در پاسخ آن چه آسمان گفت
۷ای عاشق آسمان قرین شو
با او که حدیث نردبان گفت
۸زان شاهد خانگی نشان کو
هر کس سخنی ز خاندان گفت
۹کو شعشعههای قرص خورشید
هر سایه نشین ز سایه بان گفت
۱۰با این همه گوش و هوش مستست
زان چند سخن که این زبان گفت
۱۱چون یافت زبان دو سه قراضه
مشغول شد و به ترک کان گفت
۱۲وز ننگ قراضه جان عاشق
ترک بازار و این دکان گفت
۱۳در گوشم گفت عشق بس کن
خاموش کنم چو او چنان گفت
۱۴