نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
۱درج عطا شد پدید غره دریا رسید
صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست
۲صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست
این خرد پیر کیست این همه روپوشهاست
۳چاره روپوشها هست چنین جوشها
چشمه این نوشها در سر و چشم شماست
۴در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست
۵ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست
۶آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
دانک پس این جهان عالم بیمنتهاست
۷مشک ببند ای سقا مینبرد خنب ما
کوزه ادراکها تنگ از این تنگناست
۸از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش
نور تو هم متصل با همه و هم جداست
۹