کار من اینست که کاریم نیست
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
۱تا که مرا شیر غمت صید کرد
جز که همین شیر شکاریم نیست
۲در تکِ این بحر چه خوش گوهری!
که مثَلِ موج قراریم نیست
۳بر لبِ بحرِ تو مقیمم، مقیم
مست لبم گرچه کناریم نیست
۴وقف کنم اشکم خود بر میت
کز می تو هیچ خماریم نیست
۵میرسدم باده تو ز آسمان
منت هر شیره فشاریم نیست
۶بادهات از کوه سکونت بَرَد
عیب مکن زان که وقاریم نیست
۷ملک جهان گیرم چون آفتاب
گرچه سپاهی و سواریم نیست
۸میکشم از مصر شکر سوی روم
گرچه شتربان و قطاریم نیست
۹گرچه ندارم به جهان سروری
دردسر بیهده باریم نیست
۱۰بر سر کوی تو مرا خانه گیر
کز سر کوی تو گذاریم نیست
۱۱همچو شکر با گلت آمیختم
نیست عجب گر سر خاریم نیست
۱۲قطب جهانی همه را رو به توست
جز که به گرد تو دواریم نیست
۱۳خویش من آنست که از عشق زاد
خوشتر از این خویش و تباریم نیست
۱۴چیست فزون از دو جهان؟ -شهرِ عشق
بهتر از این شهر و دیاریم نیست
۱۵گر ننگارم سخنی بعد از این
نیست از آن رو که نگاریم نیست
۱۶