کیست که او بنده رای تو نیست
کیست که او مست لقای تو نیست
۱غصه کشی کو که ز خوف تو نیست
یا طربی کان ز رجای تو نیست
۲بخل کفی کو که ز قبض تو نیست
یا کرمی کان ز عطای تو نیست
۳لعل لبی کو که ز کان تو نیست
محتشمی کو که گدای تو نیست
۴متصل اوصاف تو با جانها
یک رگ بیبند و گشای تو نیست
۵هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان
کف چه دهد کان ز سخای تو نیست
۶چشم کی دیدست در این باغ کون
رقص گلی کان ز هوای تو نیست
۷غافل ناله کند از جور خلق
خلق به جز شبه عصای تو نیست
۸جنبش این جمله عصاها ز توست
هر یک جز درد و دوای تو نیست
۹زخم معلم زند آن چوب کیست
کیست که او بند قضای تو نیست
۱۰همچو سگان چوب تو را میگزند
در سرشان فهم جزای تو نیست
۱۱دفع بلای تن و آزار خلق
جز به مناجات و ثنای تو نیست
۱۲بشکنی این چوب نه چوبش کمست
دفع دو سه چوب رهای تو نیست
۱۳صاحب حوت از غم امت گریخت
جان به کجا برد که جای تو نیست
۱۴بس کن وز محنت یونس بترس
با قدر استیزه به پای تو نیست
۱۵