مرغ دلم باز پریدن گرفت
طوطی جان قند چریدن گرفت
۱اشتر دیوانه سرمست من
سلسله عقل دریدن گرفت
۲جرعه آن باده بیزینهار
بر سر و بر دیده دویدن گرفت
۳شیر نظر با سگ اصحاب کهف
خون مرا باز خوریدن گرفت
۴باز در این جوی روان گشت آب
بر لب جو سبزه دمیدن گرفت
۵باد صبا باز وزان شد به باغ
بر گل و گلزار وزیدن گرفت
۶عشق فروشید به عیبی مرا
سوخت دلش بازخریدن گرفت
۷راند مرا رحمتش آمد بخواند
جانب ما خوش نگریدن گرفت
۸دشمن من دید که با دوستم
او ز حسد دست گزیدن گرفت
۹دل برهید از دغل روزگار
در بغل عشق خزیدن گرفت
۱۰ابروی غماز اشارت کنان
جانب آن چشم خمیدن گرفت
۱۱عشق چو دل را به سوی خویش خواند
دل ز همه خلق رمیدن گرفت
۱۲خلق عصااند عصا را فکند
قبضه هر کور که دیدن گرفت
۱۳خلق چو شیرند رها کرد شیر
طفل که او لوت کشیدن گرفت
۱۴روح چو بازیست که پران شود
کز سوی شه طبل شنیدن گرفت
۱۵بس کن زیرا که حجاب سخن
پرده به گرد تو تنیدن گرفت
۱۶