خانه دل باز کبوتر گرفت
مشغله و بقر بقو درگرفت
۱غلغل مستان چو به گردون رسید
کرکس زرین فلک پر گرفت
۲بوطربون گشت مه و مشتری
زهره مطرب طرب از سر گرفت
۳خالق ارواح ز آب و ز گل
آینهای کرد و برابر گرفت
۴ز آینه صد نقش شد و هر یکی
آنچ مر او راست میسر گرفت
۵هر که دلی داشت به پایش فتاد
هر که سر او سر منبر گرفت
۶خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچهای چیز محقر گرفت
۷گر ز تو پر گشت جهان همچو برف
نیست شوی چون تَف خور درگرفت
۸نیست شو ای برف و همه خاک شو
بنگر کاین خاک چه زیور گرفت
۹خاک به تدریج بدان جا رسید
کز فر او هر دو جهان فر گرفت
۱۰بس که زبان این دم معزول شد
بس که جهان جان سخنور گرفت
۱۱