یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
۱گاه چو قطار شتر میکشدم از پی خود
گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود
۲گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد
گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود
۳خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند
خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود
۴گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن
گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود
۵گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر
گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود
۶گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان
گاه مرا خار کند در ره بداختر خود
۷هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد
تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود
۸من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان
مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود
۹هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش
تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود
۱۰همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا
چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود
۱۱حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان
در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود
۱۲چند صفت میکنیش چونک نگنجد به صفت
بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود
۱۳