بی تو به سر می نشود با دگری مینشود
هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
۱اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلم خود خبری مینشود
۲یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
آب حیاتی ندهد یا گهری مینشود
۳ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان
تا بزنم بانگ و فغان خود حشری مینشود
۴میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست
بی ره و رای تو شها رهگذری مینشود
۵چیست حشر از خود خود رفتن جانها به سفر
مرغ چو در بیضه خود بال و پری مینشود
۶بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من
تا تو قدم درننهی خود سحری مینشود
۷دانه دل کاشتهای زیر چنین آب و گلی
تا به بهارت نرسد او شجری مینشود
۸در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر
زانک از این بحث به جز شور و شری مینشود
۹